
آخرین سطر طوفان که به پایان رسید تو آغازت را جشن گرفتی با گونه هایی که به گل خورشید لبخند میزد
آخرین قطره های باران که به زمین دل من نشست تو روئیدی با دستهایی که جوانه عشق در آن سبز و سبزتر میشد
آخرین گردباد چشمهایم که خوابید تو بیدار شدی...
با چشم هایی از ترانه و تبسم ،
بیدار شدی با لبهایی که جز به مهربانی گشوده نشده است
با چشم هایی که جز زلالی ندیده اند و جز در زیبایی ندویده اند
آخرین موج قلب دریایی من که آرام گرفت تو طلوع کردی چون آفتاب که پرده نشینی چشمانت خواب هزار ساله پریان دریای دلم را آشفته کرد
تو ای بانوی مهربانی و لبخند! مهربانو! مهربانویی که دستان معصومت آسمان را وسعت می دهد پیراهنم را جوان می کند
تو ای زلال تر از نسیم که دریا تا وسعت چشمهایت به گدایی نشسته است
ای زن زلال که پیشانی پرنورت انوار طلایی خورشید را به تمسخر گرفته است ونگاه آینه پوشت کلبه دردهاست
برایم بگو تو از کدام قبیله آمدی که وقتی تو را به ادراک نشستم انگار کن هزار سال است با دستانت انس گرفته ام که انگار سالهاس قلبم به طواف چشمانت آمده است
برایم بگو گل ها را چگونه به نظاره نشسته ایی که انگار نذر پرپر شدنشان هزار دهن آواز را قربانی کرده اند
تو ای بهار از چشمهایت سرشار تو ای زمستان از نگاهت رو سیاه !!! فردا دیروز امیدواریمان خواهد شد اگر عشق این آتش منتشر در دلها را تجربه سازی
عاشق شدن کم آرزویی نیست و نگاه بهانه کوچکی است که دلت را مشترک شویم نگاه کمترین بهانه بود اصلا بودن بهانه ای است تا تو آغاز کنی خودت را...
بعد از دو رکعت طوفان...
پس از دو قنوت باران...
پس از دو سجده نگاه...
نگاه بهانه ای است تا دستهایت را تا لبهایم ارتفاع دهم آنگاه بدویم تا ته باران
نگاه کمترین بهانه بودن است
آیه های چشمانت کافرترین ها را تا بهشت راهبر خواهد بود
آیه های چشمانت بهشت را وسعت می بخشد
آیه های چشمانت را نخوانده مومنم
باید نمازهای قضایم را با آواز بخوانم و برای پرندگان ماهی خوار دریا باشم
تمام سایه ها همسایه مهربانی تو شدند تمام آب های دریا به یاد تو دف کوبیدند تا خود ساحل همراهم شدند
باید دوباره برخیزم و تمام نگاه های قصر شده ام را چشم های قضا شده ام را نیت باشم
بانوی من کوه ها برای دویدن تو فوران می کنند دره ها زیبایی ات را خمیازه می کشند و رودها برای رسیدن به وضویت از هم سبقت می گیرند
آرامش دیرینه ام را در سایه گیسوان تو پیدا می کنم
برقص تا خواب هزار ساله موریانه ها آشفته گردد بخوان تا زبان قناریها گم شود و بمان تا تولد دوباره ام را جشن بگیرم
بمان که بی تو حال گلها خوش نیست زمین دور خودش می چرخد من دور خودم و گلها به یاد مرثیه های تو برای باد زیارتنامه می خوانند بی تو که دل تمام شقایق های عالمی باد نیست ابر نیست باران و آفتاب نیست آسمان سکوت کرده است
ای ابرهای تشنه!
آفتاب خسته!
ماه کم فروغ!
بودن و نبودن شما چه فرقی می کند وقتی بانوی عشق من لبخند نزند کاش میشد آسمان پیر را آسمان خسته و اسیر را تا دیار عشق برد
دوستت دارم تا ابد ای که بهشت ارزانی چشمانت
روزت مبارک مادر
پی دعا نوشت:دعایی نیست جز سلامتی همۀ مامانا...و
یه دعای ویژه توو این شبای خاص که خدا داره نگامون می کنه... دستامونو به طرفش قنوت بگیریم ودعا کنیم برای اون خانمایی که در حسرت مامان شدن میسوزن و ... آه ... ای حسرت مادر شدن
پی تولدانه نوشت:امروز در کنار شادیهایی به این بزرگی و عظمت،من یه شادی مضاعف دیگه هم تو دلم برقراره؛ امروز تولد داداش حسین عزیزمه؛ آخ الهی مریم فدای اون چشمای نجیبت بشه کاش بودی اینجا و مثل هر سال با هم بریم برای مامان هم از طرف خودمون هم از طرف بابا کادو بخریم، عیب نداره عزیزدل خودم از طرف و تو داداش مهدی روی ماه مامان رو می بوسم و شما هم که تلفنی تبریک بگین؛ خلاصه... حسین عزیزم داداش گلم تولدت مبارک
پی دلی نوشت:عجب لذتی داره بوسیدن دستهای یک مادر، مادری که مادرت نیست اما حکم مادر دومت را دارد، مادری که مادر شهید است و همیشه منتظر محسن به سفر رفته اش، مادری که مادربزرگترین مادربزرگ دنیاس و عزیزدلته... مامانی مهربونم فدای چشمای بی فروغت روزت مبارک